آنیساآنیسا، تا این لحظه: 14 سال و 7 روز سن داره

الفبای عشقمان، آنیسا...

درد دل

  عزیز دلم امروز دلم گرفته و میخوام باهات حرف بزنم تا کمی سبک بشم. چند روزه که بی حوصله شدم و یه بغض غریبی اذیتم میکنه.  راستشو بخوای یه کوچولو شرایط زندگیمون تغییر کرده و تنها چیزی که تو این موقعیت آروممون میکنه نگاه ها، خنده ها و شیطنت های شیرین توئه؛ وقتی میخندی تمام خستگی ها و ناراحتی ها از دلمون میره بیرون. بابایی اون روز یه جمله جالبی گفت. میگفت: دختر، وجودش پر از خیر و برکته؛ آنیسا هم تو کوله بارش توشه ای برای ما آورده که شاید دوست نداره الان؛ ولی دیر یا زود بازش میکنه و به زندگیمون رنگ و بوی دیگه ای میده. زندگییم فقط این رو بدون که ما یه تار موی تو رو با تمام این دنیا (چه مادی وچه معنوی) عوض نمی کنی...
30 آذر 1391

آ مثل آنیسا...

سلام من آنیسا هستم. دخمل خوشمل بابایی و مامانی . این اولین پست وبلاگمه که من به بابایی دارم میگم و اون داره مینویسه ! بعد از این دیگه مامانی و بابایی در مورد من مینویسن تا وقتی که خودم بزرگ بشم و خوندن نوشتن یاد بگیرم و خودم بتونم توی وبلاگم مطلب بنویسم. ماجرا از اونجا شروع شد که مامانی و بابایی خیلی دوست داشتن که خدا بهشون بچه بده و همش با خدا قشنگشون راز و نیاز می کردن و ازش می خواستن که یه دختر سالم و خوب و عسل بهشون بده . تا اینکه بهمن ماه پارسال (1390) بود که مامانی احساس می کرد که انگار یه کوچولو وزنش زیاد شده. تست حاملگی رو که بابایی خریده بود امتحان کردن و دیدن که نتیجه مثبته. در نتیجه قرار شد که مامانی بره آزمایشگ...
7 ارديبهشت 1391
1